نميدونم چرا از همون روزهاي اول بهار مثل يك كلاف در هم پيچيده در خودم گم شده بودم . حوصله هيچ كس و هيچ كاري رو نداشتم. تنها با غرق شدن در كتابهاي مختلف سعي ميكردم حواسمو پرت كنم. دلم ميخواست با كسي حرف بزنم اما نميدونستم چي بگم . در جستجوي چيزي بودم كه نميدونستم چيه؟ دلم ميخواست در جواب ادمهايي كه به خودشون اجازه ميدن هر اظهارنظري رو درباره ديگران بكنند حرفي بزنم اما ميترسيدم . ترس از اينكه مبادا اين حرفها از جنس حرفهاي نگفتني باشه و به همين دليل طبق معمول سكوت كردم. سكوت كردم به خاطر خدايي كه همين نزديكي است و به خاطر خودم .
اما بعد از يك سفر بهاري و مطالعه كتابهايي كه بهترين عيدي زندگي ام بود اين روزها سرشارم از اميد ، احساس و ايمان . اكنون احساس يك پايان ميكنم و يك آغاز ، احساس تولدي دوباره . احساس ميكنم در برابرم افقهاي تازهاي گشوده شده است. اكنون خدا را بيش از قبل احساس ميكنم....
