زندگي يك سفر است. به زيارت رفتن است. زندگي ايستا نيست، پوياست. پيوسته در حال حركت به سوي ناشناخته است اما به دليل ترسمان به شناخته و آشنا ميچسبيم و زندگي را از حركت باز ميدازيم. آزادش نميگذاريم تا شتابان به سوي ناشناخته روان شود و رقص كنان به سوي دريا برود. زندگي چون رودخانه است اما ما آن را به مرداب تبديل ميكنيم و مرداب شدن عين مرگ است. رودخانه ماندن زنده ماندن است. مرداب هيچ گاه به جايي نميرسد فقط خشك ميشود. گلآلودتر، كثيفتر و متعفنتر ميشود.زيرا راكد است. نيتواند تازه بماند نميتواند زلال بماند. رودخانه است كه زلال تازه و روان ميماند. زندگي لذت آفرين است زيرا هميشه چيزي شگفت در انتظار توست.بعد چه اتفاقي خواهد افتاد؟
هر لحظه زندگي شگفتآور است. زندگي يك شگفتي و يك معماي بيپايان است.رازي است كه هيچ آغاز و پاياني ندارد. اما ما بايد رودخانه بمانيم. بايد بدون هيچ ترسي، بدون واماندن در جايي همچنان حركت به سوي دريا را ادمه دهيم. پس هميشه جاري و پويا بمانيم و مگذاريم راكد شويم. جسم ما ناگزير روزي پير ميشود اما روح ما ناگزير از پير شدن نيست. روح فقط زماني پير ميشود كه ما بگذاريم پير شود.
مرگ پايان نيست آغاز است.دروازه جديدي است كه به روي ما گشوده ميشود پس فرصتها را غنيمت شمرده و همواره در رودخانه زلال زندگي پويا باشيم.
نوشته شده توسط مليكا در ساعت 1:9 |
لینک
|