تبليغاتX
نيلوفرانه

"يك سال ديگر هم گذشت"

به تجربه دريافتم لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند

اما من حاضرم تمام هستي‌ام را بدهم

تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.

ولي افسوس ...

!! نوشته شده توسط مليكا | 16:50 | شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 •

"آنچه خدا از ما میخواهد"

 
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم...خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟   گفتم: اگه وقت داشته باشید...خدا لبخند زد: وقت من ابدی است..چه سوالاتی در ذهن داری که از من بپرسی؟ گفتم: چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا گفت: این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود.آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند....خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟  گفت: یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.اما می توان محبوب دیگران شد...یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند...یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسیست که نیاز کمتری دارد...یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد...با بخشیدن بخشش یاد بگیرند...یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاْ دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند...یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند...یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرند که من اینجا هستم.          (ریتا استریکلند                
!! نوشته شده توسط مليكا | 10:49 | شنبه هجدهم اسفند 1386 •

ما از كدام دسته ايم؟

دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
1- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند، عمده آدمها، حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند .
2- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند، مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند. بي شخصيت اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده هاشان يکي است.
3- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند، آدم هاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
4- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند، شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم. باز مي شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
براستي من و تو از كدامين دسته ايم؟

!! نوشته شده توسط مليكا | 10:11 | جمعه دهم اسفند 1386 •

"حرف دل"

 

اي نزديكتر به ما از ما و مهربانتر به ما از ما !

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني.تو آني كه خود گفته‌اي و چنانچه كه خود گفتي آني.

الهي!

عاجز و سرگردانم.نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.من كيم كه ترا خواهم چون از قيمت خويش آگاهم.

الهي!

به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني درياب مرا كه مي‌تواني

الهي!

بنده را از سر آفت نگاه دار از وسوسه‌هاي شيطاني و از هواي نفساني و از غرور ناداني ...

!! نوشته شده توسط مليكا | 9:11 | جمعه سوم اسفند 1386 •

"تفسیر زندگی"

 

    بر نيمكتي مي‌نشينم

             كه شب 

                       خاطراتش را ربوده است

  و در خون خود مي‌نگرم

              كه جوهر قوانين مضحك خواهد شد

                         و مي‌انديشم

                               چه آرام

                                    چه آرام مي‌بايدم گذشت

     و زير پرده هاي عميق ابر

                   روز

                         روزنامه‌ي كهنه‌اي است

                                    كه باد

                                      در حيرت كوچه‌هاي بن بست مي‌خواندش.

!! نوشته شده توسط مليكا | 16:38 | چهارشنبه یکم اسفند 1386 •