تبليغاتX
نيلوفرانه

انسان همواره گرفتار چهار زندان است. زندان اول،"طبيعت "است كه ما را براساس قوانين خويش مي‌سازد.انسان يعني آن "اراده" و آن "من" كه مي‌تواند خلق كند، كه مي‌تواند بينديشيد و بسازد.اين طبيعت ما را مثل حيوان و گياه بر اثر قوانين خويش مي‌سازد.زندان دوم "تاريخ" است.تاريخ دنباله جريانات گذشته،بر روي "من" و "ماهيت من" اثر مي‌گذارد.زندان سوم "جامعه" است. نظام اجتماعي ايران،روابط طبقاتيش،اقتصادش و تحولاتش و امثال اينها روي من اثر مي‌گذارد.زندان چهارم "زندان خويشتن" است كه "من" انساني آزاد را در زندان خود زنداني مي‌كند. با علوم طبيعي مي‌توان از زندان اول كه طبيعت است آزاد شد. با فلسفه تاريخ،جبر تاريخ،علم كشف قوانين تاريخي و همچنين جامعه‌شناسي علمي مي‌شود از زندان جبر اجتماعي و جبر تاريخي (زندان جامعه و تاريخ) تا حدودي رها شد.اما بزرگترين زندان كه همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست"زندان خويشتن" است. مي‌بينم انساني كه از آن سه زندان آزاد شده،امروز بيشتر زنداني خودش گشته است. در اينجا با علم نمي‌توان از زندان خويشتن آزاد شد بلكه با عشق،تنها عشق مي‌توان از چهارمين زندان رها شد.عشق به پروردگار، عشق به ايثار و عشق به اخلاص رسيدن. اگر بتوان قدرتي كه درون هر انساني هست و همان روح خدائي است اما خاموش و فسرده شده را روشن كرد از زندان چهارم نيز رها مي‌شويم.  

   

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 9:47 | لینک  | 

 

۲۶ بهمن ماه ولنتاين مبارك

                             ۲۹ بهمن ماه سپندار مذگان مبارك

بيائيد به جاي روز عشق فرنگي ، روز عشق ايراني را جشن بگيريم .

بيائيد به جاي پيروي از فرهنگ بيگانه به احياي سنتهاي ايراني خويش اهتمام ورزيم.

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 1:5 | لینک  | 

   كوچه 

                ابتداي زندگيست

   پنجره

                دريچه اي به سوي روشناي آفتاب

   شهر

                ازدحام آهن و صدا

   زمين

                حجم كوچكي براي زندگي

   زمان

               پرنده اي هميشه در سفر

   و من

               بهانه اي براي زندگي

 

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 12:35 | لینک  | 

 

"خواستن توانستن است" .

من كاملا موافقم و معتقدم كه اگر آدمي با تمام وجود خواهان چيزي باشد وبراي رسيدن به آن از هيچ تلاشي فروگذار نكند همه كائنات دست به دست هم مي‌دهند تا او را به هدفش برسانند.

چندي پيش در يكي از كتابهاي دكتر شريعتي مطلب جالبي در باب اين كهنه سخن خواندم كه براي من خيلي تاثير گذار بود به همين علت بخشي از آن را در زير مي‌نويسم براي آنان كه اهل تفكرند.

آنگاه كه تقدير نيست و از تدبير نيز كاري ساخته نيست"خواستن"اگر با تمام وجود،با بسيج همه اندامها و نيروهاي روح و با قدرتي كه در صميميت هست تجلي كند،اگر همه هستي مان را يك خواستن كنيم،يك خواستن مطلق شويم و اگر با هجوم ها و حمله هاي صادقانه و سرشار از يقين و اميد و ايمان بخواهيم،پاسخ خويش را خواهيم گرفت. ايمان نيرو مي‌آفريند. هر در فروبسته اي كه كليدش در دست ما نيست،كه با سرانگشت مهارت،حيله،تدبير و نبوغ باز شدني‌نيست با حمله تند و سرسختانه خواستني كه از قدرت اعجازگر يقين و عشق و اخلاص حالت تهاجمي آمرانه گرفته باشد،فرو مي‌شكند.

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 15:49 | لینک  | 

"Time"

  Time is very slow for those who wait

very fast for those who are scared

very long for those who lament

very short for those who celebrate

but for those who love time is eternity

"Shekspear"

گذشت زمان برای آنان که در انتظارند بسیار کند

برای آنانکه می هراسند بسیار تند

برای کسانی که زانوی غم به بغل می گیرند بسیار طولانی

برای کسانی که سرخوشند بسیار کوتاه

اما برای کسانی که عشق می ورزند آغاز و پایانی نیست و تا ابدیت ادامه دارد 

 

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 7:24 | لینک  | 

براي شروع با حافظ هم كلام مي‌شوم :

ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم   

                                    واندرين كار دل خويش به دريا فكنم

از دل تنگ گنه كار برآرم آهي    

                                  كاتش اندر گنه آدم و حوا فكنم

مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست 

                                  ميكنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم

بگشا بند قبا اي مه خورشيد كلاه        

                                 تا چو زلفت سر سود از ده در پا فكنم

خورده ام تير فلك باده بده تا سرمست    

                                 عقده در بند كمرتركش جوزا فكنم

جرعه جام برين تخت روان افشانم     

                                 غلغل چنگ درين گنبد مينا فكنم

 حافظا تكيه بر ايام چو سهوست و خطا

                               من چرا عشرت امروز به فردا فكنم 

 

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 8:6 | لینک  |