تبليغاتX
نيلوفرانه

مرگ پايان نيست آغاز است.دروازه جديدي است كه به روي ما گشوده مي‌شود پس فرصتها را غنيمت شمرده و همواره در رودخانه زلال زندگي پويا باشيم.

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 1:9 | لینک  | 

  زمان، ردپاهايي را كه براي صعود به لحظه‌ي

                              اكنون برداشته‌ايم محو مي‌كند.

                                                    راه بازگشتي‌وجود ندارد.

                                                                    فقط به پيش رفتن ممكن است.

                                                                                           به پيش و به پيش _ و سفر بي‌پايان است!

  هيچ هدفي نيست، هيچ مقصدي نيست .

                                                    تنها استراحت گاههايي وجود دارند،

                                                                                  خيمه‌هايي كه به محض برافراشته‌شدن ،

                                                                                                                         جمع آوري مي‌شوند .

 

 

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 10:52 | لینک  | 

 انساني كه در جزيره متروك و منزوي نفس خويش زندگي مي كند تنها به جزيره كوچكي از زندگي اكتفا كرده است . آدمي بايد مرزها و موانع را پشت سر گذارد ، از قيد و بند هاي دست و پا گير عوامل انساني رها شود و به واقعيت روحاني خويش واقف گردد .

تمام جزيره ها بايد با احداث پل به هم متصل گردند.خلق و سرشت هر كس بايد شناخته و درك شود و در يگانگي مطلق و خالص در هم مي آميزد . آنگاه ابعاد داخلي و خارجي وجود مفهومش را از دست داده ؛ جدايي بي معنا شده و فقط يگانگي خالص و مطلق به جاي ميماند .

تنها با تلفيق و تركيب اين جهان ها ، انسان همه چيز را شناخته و معنا و مقصود راستين زندگي را خواهد يافت ...

تام براون )

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 0:26 | لینک  | 

نمي‌دونم چرا از همون روزهاي اول بهار مثل يك كلاف در هم پيچيده در خودم گم شده بودم . حوصله هيچ كس و هيچ كاري رو نداشتم. تنها با غرق شدن در كتابهاي مختلف سعي ميكردم حواسمو پرت كنم. دلم مي‌خواست با كسي حرف بزنم  اما نمي‌دونستم چي بگم . در جستجوي چيزي بودم كه نمي‌دونستم چيه؟ دلم مي‌خواست در جواب ادمهايي كه به خودشون اجازه مي‌دن هر اظهارنظري رو درباره ديگران بكنند حرفي بزنم اما مي‌ترسيدم . ترس از اينكه مبادا اين حرفها از جنس حرفهاي نگفتني باشه و به همين دليل طبق معمول سكوت كردم. سكوت كردم به خاطر خدايي كه همين نزديكي است و به خاطر خودم .

اما بعد از يك سفر بهاري و مطالعه كتابهايي كه بهترين عيدي زندگي ام بود اين روزها سرشارم از اميد ، احساس و ايمان . اكنون احساس يك پايان مي‌كنم و يك آغاز ، احساس تولدي دوباره . احساس مي‌كنم در برابرم افق‌هاي تازه‌اي گشوده شده است. اكنون خدا را بيش از قبل احساس مي‌كنم....

 

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 23:31 | لینک  | 

باز هم زمين به بهار نشست.بهار گره از شكوفه باز كرد.نسيم در گيسوي بيدافشان فرو پيچيد.غنچه شكفتن آغاز كرد و سبزه دميد. گل همچون يادي فراموش گشته در آغوش چمن بشكفت...

يك سال ديگر هم گذشت با كوله باري از خاطرات تلخ و شيرين و به كوتاهي عمر يك نيلوفر. اين روزها دائم خاطرات سال ۸۶ از جلو چشمانم عبور مي‌كند خاطرات تلخ و شيريني كه پايانش از دست دادن جمعي از دوستان بود اما از مرور خاطرات و گذشته‌ها چه  حاصل مي‌شود اكنون بايد در انديشه فردا بود تا ديگر به زندگي رخصت ندهيم به روزمره گي و تكرار تبديل شود. 

چه زيبا گفته است شمس تبريزي آري بايد طوري زيست كه ايام از ما عيد شوند نه ما از ايام ...

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 11:17 | لینک  | 

به تجربه دريافتم لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند

اما من حاضرم تمام هستي‌ام را بدهم

تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند.

ولي افسوس ...

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 16:50 | لینک  | 

 
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم...خدا گفت: پس می خواهی با من گفتگو کنی؟   گفتم: اگه وقت داشته باشید...خدا لبخند زد: وقت من ابدی است..چه سوالاتی در ذهن داری که از من بپرسی؟ گفتم: چه چیزی بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ خدا گفت: این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند. این که سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموششان می شود.آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند نه در حال. این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند....خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم: به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟  گفت: یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.اما می توان محبوب دیگران شد...یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند...یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد بلکه کسیست که نیاز کمتری دارد...یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخم عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد...با بخشیدن بخشش یاد بگیرند...یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاْ دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را ابراز کنند یا نشان دهند...یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند...یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و یاد بگیرند که من اینجا هستم.          (ریتا استریکلند                
نوشته شده توسط مليكا در ساعت 10:49 | لینک  | 

دکتر علي شريعتي انسانها را به چهار دسته تقسيم کرده است:
1- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم نيستند، عمده آدمها، حضورشان مبتني به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست که قابل فهم مي شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند .
2- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هم نيستند، مردگاني متحرک در جهان. خود فروختگاني که هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته اند. بي شخصيت اند و بي اعتبار. هرگز به چشم نمي آيند. مرده و زنده هاشان يکي است.
3- آناني که وقتي هستند هستند وقتي که نيستند هم هستند، آدم هاي معتبر و با شخصيت. کساني که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را مي گذارند. کساني که هماره به خاطر ما مي مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
4- آناني که وقتي هستند نيستند وقتي که نيستند هستند، شگفت انگيز ترين آدمها. در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه اند که ما نمي توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتي که از پيش ما مي روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي کنيم. باز مي شناسيم. مي فهميم که آنان چه بودند. چه مي گفتند و چه مي خواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتي در برابرشان قرار مي گيريم قفل بر زبانمان مي زنند. اختيار از ما سلب مي شود. سکوت مي کنيم و غرقه در حضور آنان مست مي شويم و درست در زماني که مي روند يادمان مي آيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
براستي من و تو از كدامين دسته ايم؟

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 10:11 | لینک  | 

 

اي نزديكتر به ما از ما و مهربانتر به ما از ما !

گرفتار آن دردم كه تو دواي آني.تو آني كه خود گفته‌اي و چنانچه كه خود گفتي آني.

الهي!

عاجز و سرگردانم.نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.چون توانستم ندانستم و چون دانستم نتوانستم.من كيم كه ترا خواهم چون از قيمت خويش آگاهم.

الهي!

به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني درياب مرا كه مي‌تواني

الهي!

بنده را از سر آفت نگاه دار از وسوسه‌هاي شيطاني و از هواي نفساني و از غرور ناداني ...

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 9:11 | لینک  | 

 

    بر نيمكتي مي‌نشينم

             كه شب 

                       خاطراتش را ربوده است

  و در خون خود مي‌نگرم

              كه جوهر قوانين مضحك خواهد شد

                         و مي‌انديشم

                               چه آرام

                                    چه آرام مي‌بايدم گذشت

     و زير پرده هاي عميق ابر

                   روز

                         روزنامه‌ي كهنه‌اي است

                                    كه باد

                                      در حيرت كوچه‌هاي بن بست مي‌خواندش.

نوشته شده توسط مليكا در ساعت 16:38 | لینک  |